تبليغاتX
حکایت دریا قصه مردم ساحل نشینه

حکایت دریا قصه مردم ساحل نشینه

سلام

خيلي وقت بود نيومده بودم آپ كنم. خدمتتون عارضم اين چند وقته در حال تغيير شغل مي بودم و به شركت جديد رفتم. شركت قبلي خيلي اذيت مي شدم ديگه از دست اين مديرمون خسته شده بودم. يه شركت جديد هم پيشنهاد داشتم اين بود كه ديگه كارم رو عوض كردم هر چند اين مدير قبليه اصلاً راضي نميشد كه من برم آخرشم فكر كرد كه باردارم كه ميخوام برم . بالاخره تموم شد حالا هم اينجا خيلي بهتره اينجا هم هر ساعتي اومدي كسي كاري بهت نداره ديگه اينكه خدا رو شكر بهتره.

فقط مشكل كار همسر همچنان وجود داره و دير مياد خونه. من كه ديگه خسته شدم . برامون دعا كنيد.

راستي كسي راجع به پيوند مو براي آقايون و هزينه اش  چيزي ميدونه .

فعلاً خداحافظ .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت14:33توسط سودابه | |

سلامfrenchhello.gif : 42 par 36 pixels.

یه چند بار اومدم بنویسم هی ارور می داد. عرضم به حضورتون چهارشنبه همسری زنگ زد و گفت مرخصی بگیر تا امشب بریم اصفهان cheerleader3.gif : 60 par 44 pixels.و فردا و پس فردا بمون و خودش به خاطر اینکه کار داره بر گرده.

دیگه خلاصه ما هم با هزار زور مرخصی گرفیتم و ساعت ۶ راه افتادیم و دیگه به مامانم اینا که گفتم راه افتادم یه خورده تعجب کردن. اخه قبلش هی میگفتن بیاین و من میگفتم نمیتونم بیام و کار دارم و از این حرفا. دیگه ساعت ۱۱ بود که رسیدیم. همسری هم نیم ساعت شام خورد و یه کم با مامان و بابا حرف زد و ساعت ۱۲ راه افتاد . دیگه همون شب برادر گرامی هم تازه ماشین خریده بود. یه خورده هم در مورد ماشینش با همسری حرف زد . وقتی راه افتاد من همش دلم شور میزد که نکنه تو راه خوابش ببره. ولی خدا رو شکر ساعت ۴:۳۰ رسید به سلامتی.hulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.

منم با خیال راحت خوابیدم .bigbed.gif : 60 par 38 pixels. گفتم خیلی وقت بود دلم میخواست برم خونه مامان اینا و با خیال راحت جلوی بخاریمون و توی اتاق خودم و خواهرم بخوابم. دیگه همونی بود که میخواستم اینقدر آرامش داشت . victory2.gif : 28 par 29 pixels.صبح هم خواهرم رفت دانشگاه ولی به خاطر من ظهر اومد . دیگه با مامانم کلی حرف زدیم. عصر هم که خواهرم اومد و با اون هم حرف زدم. انگار ساعتتی بود هر ساعت با یکی حرف میزدم. آخر شب هم که برادرم از سرکار اومد با اون حرف زدک راجع به اینکه زود باشه دیگه اقدام کنه. اونم گفت که خبرش رو به زودی بهم میده . براش دعا کنید. آخه برادرم ۶ سال پیش قرار بود با دختر عمه ام ازدواج کنه که به خاطر یه مسائلی کنسل شد. از اون موقع هم این آقا زیر بار ازدواج نمیره. حالا امیدوارم این دفعه دیگه بشه. بازم میگم خیلی براش دعا کنید.

دیگه پنج شنبه که تمام شد دیدم اصلاً دلم نمیاد برگردم زنگ زدم به مدیرمون و برای شنبه مرخصی گرفتم. اونم دیگه هیچی نگفت. دیگه جمعه با مامان و بابا و خواهرم رفتیم بیرون نهار خوردیم.pillowtalk.gif : 86 par 33 pixels.

منم عصری یه قرار داشتم که برگشتیم که به اون برسم.flirtysmile4.gif : 43 par 38 pixels.

شنبه هم ساعت ۱:۳۰ بلیط گرفتم و برگشتم . توی راه هم یکی از دوستهای کلاس زبانم رو دیدم و با اون حرف زدم البته عوض شده بود میگفت چه حافظه ای داری. خوب ما اینیم دیگه. ساعت ۷:۱۵ رسیدم عوارضی تهران و اونجا آقای همسر اومد دنبالم. flirtysmile3.gif : 43 par 54 pixels.

راستی خواهرم میگه تاتو کنم ابروهامو، خیلی دو دلم به نظرتون این کار رو بکنم.

این بود سفر چند روزه ما به اصفهان.xspace_sunny.gif : 34 par 31 pixels.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت11:13توسط سودابه | |

سلام wink2.gif : 20 par 18 pixels.

من خیلی وقته که نیومدم آپ کنم ولی دیدم همه اپ کردن و ما غافلیم.superhero.gif : 43 par 58 pixels.

عرض کنم خدمتتون دیروز تولد خواهر گرامی بود و امروز هم تولد برادر گرامی است . دوتا شون آبانی اند ولی خوب متولدین مه یه چیز دیگه اند.در این راستا دیروز به خواهری زنگ زدم و اس ام اس و از این چیزها برای تبریک blastpresenty.gif : 126 par 104 pixels.ولی خوب من که دورم و نمیتونم حضوری برم پیشش. برای کادو هم که یه بلوز خیلی خوشگل ولی عصر دیدم اگه بشه اون بخرم تا وقتی رفتم پیشش بتونم بهش بدم. ولی برای برادرم دیگه چیزی نمی خرم. تازه من دیروز به برادری هم زنگ زدم تبریک گفتم ولی اون برای تولد من که زنگ نزد. اشکال نداره . بخشش از بزرگان است.xflora_bowflower.gif : 22 par 36 pixels.

والا اون خبر خوب رو هم که میخواستم بدم فعلاً به تأخیر افتاده. pinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels.

دیگه اینکه این چند روز هم به خیلی چیزها فکر میکنم اینکه کاشکی این آقای همسر اینقدر تحت فشار کار نبود و یه مقدار سرش خلوت تر بود و میتونست وقت آزاد داشته باشه. یا اینکه کاشکی یه خونه داشتیم اونوقت خیلی راحت تر بودیم و هزار تا فکر دیگه دیگه.sigh.gif : 21 par 28 pixels.

برامون دعا کنید.yawnflower.gif : 49 par 52 pixels.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت10:0توسط سودابه | |

سلام wink2.gif : 20 par 18 pixels.

نمیدونم چی بنویسم والا این روزها خیلی زندگی یکنواخت تر از گذشته شده میدونین من چند ماهه که اصفهان نرفتم خوب خیلی دلم برای جایی که بزرگ شدم و خاطراتش و اینا تنگ شده البته مامانم اینا رو هم دو ماهه که ندیدم ولی دیگه خیلی سخته میدونین دوست دارم برم یه هفته مثل قدیما تو اتاقه خودم با آرامش از خواب پا شم و همه چیز آماده و آرامش و خلاصه اون روزها دیگه. lotussmiley.gif : 65 par 50 pixels.تازه عروسی هم که نرفتم چی میشد من به یه سری آرزوهام که خیلی هم بزرگ نیستن برسم اونوقت همه چیز حل میشه.mcsmiley4.gif : 69 par 39 pixels.

توی هر برهه ای از زندگی آدم یه چیزهایی میخواد که بد که بهش میرسه میبینه چقدر کوچیک بودن. ولی برام دعا کنین تا زودتر همه چیز حل بشه.

این آقای همسر هم شبها دیر میاد خونه البته یه جورایی هم دلم میسوزه بیچاره کارش طول میکشه ولی خوب منم گناه دارم دیگه. boredsmiley.gif : 33 par 19 pixels.من که کسی رو اینجا ندارم.

خواهر همسری هم خونه شون تازگیها اومده نزدیک ما. هر چند هنوز همه کارشون برای اسباب کشی تمام نشده.

بازم فکر کنم که یه خبرایی باشه . ایشالا که جور بشه و با خبرای خوب بیام.organisten.gif : 73 par 84 pixels.

این خبری که قراره بدم یه کم فکر کنم طول میکشه.

فعلاً تا بعد.mrsandman.gif : 63 par 60 pixels.

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت16:21توسط سودابه | |

سلام heartshape2.gif : 46 par 30 pixels.

گفته بودم قراره یه خبرایی بشه که حتماً براتون میگم. حالا اومدم که همون خبرو رو بگم.veildance.gif : 63 par 31 pixels.

بله دیگه ازدواج خواهر همسر بود که به توافق رسیدند و به سلامتی برگزار شد و با هم عقد کردند. hulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.

البته خواهر همسری به دلیل یه مشکلاتی که قبلاً براش پیش اومده بود با اینکه سنی نداشت نمی خواست ازدواج کنه . کلاً خیلی جریان داره فقط بگم که توی یه تصادف بد خیلی آسیب دیده بود و همسرش هم تو تصادف فوت کرده بود و اونم دیگه نمی خواست ازدواج کنه ولی بالاخره راضی شد.loveshower.gif : 42 par 39 pixels.

براشون آرزوی خوشبختی می کنم.octoberfest1.gif : 76 par 43 pixels.براشون دعا کنید.yaysmiles.gif : 96 par 45 pixels.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت6:42توسط سودابه | |

سلام

از کجا بگم جونم براتون بگه یه هفته ای که یه اتفاق بد افتاده ولی من دلم نیومد بنویسم. آخه خیلی نارحت کننده بود. آبدارچی شرکتمون یه هفته مرخصی گرفته و رفته بود مشهدبا کلی خوشحالی و ذوق . ولی از شانس بد یا خوب نمی دونم ) البته خوب برای اون ) در روز آخری که اونجا بود و فرداش می خواست برگرده سکته مغزی کرد و بعد از ۸ روز که توی کما بود فوت کرد. نمی دونین چقدر آدم خوبی بود. خدا بیامرزدش.deadthread.gif : 101 par 33 pixels.

دیگه بگم که ۲ مهر هم خواهر گرامی کاردانی به کارشناسی قبول شد که بدینوسیله تبریک میگم. kissykissy.gif : 29 par 17 pixels.ایشالا برا ارشد بهت تبریک بگم.goldmedalist.gif : 20 par 37 pixels. اینم بگم خواهرم رو خیلی دوست دارم واز بچگی من همه کارهاش رو میکردم حتی مشقاش رو هم می نوشتم و معلمشون همیشه می نوشت بهتر بود خودش می نوشت. کلاً خیلی دوستش داشتم و تا وقتی ازدواج نکرده بودم همه خریداش رو هم من انجام می دادم. حالا بماند که تازگی ها یه مشکلی براش به وجود اومده که دعا کنید هر چه زودتر حل بشه.

هفته دیگه هم عروسی دایی ام می باشد که واقعاً نمی دونم برم یا نه . آخه از یه طرف مرخصی ندارم و از طرف دیگر مشکل لباس دارم. ببینیم چی میشه.pinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels.

دیگه اینکه پنج شنبه هم رفتیم خونه مادر همسر و اینکه گفتند دیگه دیر به دیر میاین. خوب راست میگن ولی خوب واقعاً وقت نمیشه دیگه اینکه گفتن قراره یه خبرایی هم باشه که دروقت مناسب حتماً میگم.onesmiley2.gif : 46 par 71 pixels.

این آقای همسر هم که همچنان دیر میاد خونهboredsmiley.gif : 33 par 19 pixels. البته بعدش میاد کلی معذرت خواهی میکنه ولی کلاً خیلی مشکله دیگه. ایشالا همه مشکلات زودتر حل بشه. واسمون دعا کنید.

این هم از خبرای این هفته.bye.gif : 35 par 38 pixels.

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت15:11توسط سودابه | |

باز هم سلام

همیشه به این زودی آپ نمی کردم ولی در راستای اینکه امروز یه روز خاص است لذا می آپیم.

حتماً می خواین بگین چه روزی . زیاد عجله نکنین .

تفلدمه دیگه. تا حالا آدم به این از خود راضی ای دیده بودین. خوب دیگه تولدم مبارک.

دیگه اینکه در همین راستا آنقدر هی جسته و گریخته به آقای همسر یادآوری کردم که ۴ مهر تولدمه که بالاخره دیشب اومد و گفت تولدت مبارک. شام هم از بیرون گرفت و آورد . البته بماند که چقدر حرص داد آخه دیروز رفته بود کارخانه کار داشت و قرار بود زود بیاد که زهی خیال باطل. دیگه بعد از کلی جر و بحث با هم آشتی کردیم.

اینم بگم تو فاصله ای که دیروز آقای همسر نبود این سریال لاست رو دیدم . از خیلی وقت بود از دوستم گرفته بودم ولی وقت نمی کردم ببینم که دیروز ۱۲ قسمتش رو دیدم.

اولاش زیاد جالب نبود ولی کم کم داره هیجان انگیز تر میشه.

راستی اینم بگم صبح ساعت ۸ خواهر و مامان و بابام اولین کسایی بودند که تولدم رو تبریک گفتند.

حمل بر خودستایی نباشه متولدین مهر خیلی ماه و مهربونن ، اینو من نمیگم ها . همه میگن.

اینم بود از آپ تولد ما.

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت16:40توسط سودابه | |

سلامی دوباره

این چند روزه رفتیم شمال با همکار آقای همسر و خانواده شون. جاتون خالی خیلی خوش گذشت . همون ویلایی که همیشه میریم چون با دریا هم فاصله ای نداره . هر چند ساعت یه بار میریم لب دریا دیگه اینکه همکار همسر یه دختر داشتن از من چند سالی کوچکتر بود ولی خیلی شیطون بود و شلوغ. به نظر من این طوری خیلی خوبه چون آدم روحیه اش عوض میشه.

دیگه چهارشنبه شب ساعت ۷ از تهران راه افتادیم  اونا هم هی زنگ میزدن که پس کی می رسین. ما گفتیم شما شام بخورین ما حالا حالاها تو راهیم . دیگه توی راه شام خوردیم و اینقدر ترافیک بود که ساعت ۲ رسیدیم .

تا رسیدیم یه مقدار صحبت کردیم و همسر و همکارش و دو تا دختراش شروع کردن بازی. خیلی خندیدیم و تا ساعت ۵ داشتن بازی و میکردن و من کنارشون بودم.

اونا اینقد شلوغ بودن به من میگفتن شما همیشه اینقدر آرومید.

راست میگن من تا با یه جمع جدید آشنا بشم یه کم طول میکشه تا شلوغ بشم.

روز بعدش هم یعنی عصرش رفتیم جنگل فین . اونجا هم بلال خوردیم و یه عالمه چیز دیگه که فکر کنم چند کیلویی چاق شدم.

دیگه روز آخر هم قرار شد بریم متل قو و جاده ۲۰۰۰-۳۰۰۰ و از اونجا هم کلاردشت و بعد هم ناهار رو تو راه جوجه خوردیم و راه افتادیم اومدیم سمت تهران .

میخواستیم بعد تونل کندوان آش بخوریم ولی دیگه خیلی بارون میومد و نگه نداشتیم و رفتیم تا ساعت ۹ بود که رسیدیم.

ابن بود سفر چند روزه ما. راستی خیلی هم عکس گرفتم ولی چون از سر کار پست میذام نمی تونم عکسا رو بذارم.

راستی اینم بگم دیروز سالگرد ازدواجمون بود. من یه شام خوشمزه درست کردم و یه کادو واسه آقای همسر گرفتم . اونم گفت خوب کادوی من هم همین سفر شمال بود دیگه. ما هم قبول کردیم.

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت16:52توسط سودابه | |

سلام

جونم براتون بگه که سه شنبه هفته پیش یه جریانی پیش اومد و منم به همین خاطر هر کار کردم صبح چهارشنبه برم سره کار نتونستم برم و زنگ زدم به شرکت و گفتم حالم خوب نیست نمیتونم بیام.

خلاصه چهارشنبه تا ساعت ۹ خواب بودم و بعد از اینکه آقای همسر رفت سره کار من هم ساعت ۱۱ رفتم خرید و دیگه اینکه کلی خرید کردم و دیگه دستم داشت میشکست تا رسیدم خونه ، هر چند از مغازه ها تا خونه راهی نیست ولی من اینقدر کم جونم که نگو.

می خواستم پنج شنبه خوانواده همسر و برادر و جاری اینا رو دعوت کنم . خلاصه این که ساعت ۱ که از سره کار اومدم . اول سالاد رو درست کردم و روش رو کشیدم و گذاشتم تو یخچال ، بعدش مواد توی مرغ رو درست کردم ، آخه می خواستم مرغ شکم پر درست کنم . بعدش قرمه سبزی رو درست کردم و بعد هم مواد رو درون مرغ ریختم و گذاشتمش تو یخچال .

دیگه عصری ساعت ۷ همه اومدن و من هم واسه افطاری ، زولبیا و بامیه و حلیم و از این جور چیزا آماده کردم و همگی خوردیم البته من وقتی مهمون داریم هیچی نمی خورم . بعد کلی حرف زدیم تا جاری اینا اومدن و بعدش هم شام و میوه و ساعت نزدیکای ۱۲ بود که همه رفتن به جز مادر همسر .

فردا صبحش هم ما مادر همسر رو رسوندیم و این بود افطاری ما.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت15:44توسط سودابه | |

سلام

میخواستم بیام آپ کنم ولی نمی دونستم راجع به چی بنویسم .

روزها که سریع میان و میرن.وای هفته گذشته خیلی ناراحت بودم و از آقای همسر خیلی نارحن بودم و زیاد مثل قبل دور و برش نمیچرخیدم آخه نمیدونم این چه حسی بودم اصلاً حوصلشو نداشتم و نیتونستم بهش محبت کنم ولی خدا رو شکر حالا خوب شدم البته شاید هم تقصیر این هورمونها باشه.

پنج شنبه هم تصمیم گرفتم برم بازار و یه گلدون گل خیلی خوشمل خریدم البته گرون بود ولی خوب خیلی وقت بود که تو ذهنم بود ولی بالاخره طلسم شکسته شد و خریدم.

جمعه هم که رفتیم خونه مامان همسر اینا و تا آخر شب اونجا بودیم.

دیگه اینکه عصرا که از سره کار میام خیلی خسته ام ولی میخوام افطاری خانواده همسر رو دعوت کنم که فکر کنم این هفته پنج شنبه یا جمعه که خونه ام دعوتشون کنم.

اتفاق خاصی هم نیوفتاده فقط برامون دعا کنید.

مواظب خودتون باشید.

فعلاً خداحافظ.

بعداً نوشت : خانوم جون گفته بود در مورد اولین روزی که روزه گرفته بودیم بنویسم ولی راستیاتش اصلاً یادم نمیاد فقط یادمه هروقت خواستم روزه بگیرم مامان و بابا گفتن نه نمیخواد خیلی ضعیفی برا تو واجب نیست و من زوری و یواشکی می گرفتم.

پ. ن. ۲:راستی از این سایت هم بازدید کنید خیلی جالبه.

http://www.seabreezecomputers.com/lost

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت9:28توسط سودابه | |

خیلی باید به عقب برگردم.

خوب من هنوز دبیرستان میرفتم و هنوز دیپلم نگرفته بود.

چه روزهای سخت و عجیبی بود. یه همسایه داشتیم که اون روزها همیشه توی مود عشق ، اذیت کردن و یه چیزهای بیخودی بود. همیشه هم دوست داشت با دوست من دوست بشه . کلی جریان داشت که ...

دیگه اینکه خیلی بچه بودم و یه بازیهای برام شروع شده بود که نمیدونستم باید چه کار کرد. خدا رو شکر به خیر گذشت ولی چقدر بده تنها بودن و بی تجربه بودن.

مستانه همه رو برای این بازی دعوت کرده.لطفاً شما هم ادامه بدین.

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت16:19توسط سودابه | |

سلام

از هفته قبل بگم که پنج شنبه ما رفتیم اصفهان و مامانم و خواهرم رو آوردیم با خودمون تهران .

خالم هم اومد ، شنبه بعد از ظهر هم خالم برگشت اصفهان.

مامانم اینا تا یه هفته خونمون بودن. چون تازه اسباب کشی هم کرده بودیم مامانم برام همه وسایلمو چید و مرتب تر کرد البته خودم چیده بودم ولی بهتر شد دیگه.

پنج شنبه ظهرش هم رفتیم جاده چالوس و بعد هم نوشهر ویلای همکار همسر رو گرفته بودیم.

جمعه با مامانم اینا رفتیم دریا شنا کردیم. خیلی خوش گذشت . من که حسابی سوختم.

جمعه ساعت ۴ می خواستیم برگردیم که تو ترافیک موندیم و ساعت ۱۰ رسیدیم تهران.

فرداش هم ساعت ۷:۳۰ مامانم اینا برگشتن اصفهان . من هم رفتم ترمینال رسوندمشون. وقتی رفتن خیلی دلم گرفت. خونه که برگشتم دیدم جاشون خیلی تو خونه خالیه و حسابی گریه کردم.

دیگه همین دیگه.

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت9:18توسط سودابه | |

سلام

کلی چیز نوشته بودم یه دفعه همش پرید. حالا مجبورم دوباره بنویسم.

از این خونه ای که گرفتیم بگم خیلی بزرگتره حداقل ۳ برابر خونه قبلی . خوب تمیز کردنش هم خیلی سخت تره. خیلی خسته شدم تا بالاخره تمیز کردنش تازه یکم تمام شده اما هنوزم مونده راستی اینم بگم که خوب چون خونمون بزرگ شده اسباب کم داشتیم خلاصه هی چیز خریدیم که این خونه پر بشه خلاصه همه پولهامون هم در این رابطه به رحمت خدا رفت.

خدا کنه زودتر بتونیم خونه بخریم. یعنی میشه.

این روزها روحیم خیلی بهتره ولی آقای همسر یه مشکل کاری داره که خیلی اعصابش رو خورد کرده منم امید وارم که زودتر حل بشه و بیچاره این قدر نارحتی نکشه.

خدا ان شا الله بهمون کمک کنه. شما هم برامون دعا کنید.

راستی از چن روز پیش بگم که این آقای همسر چیکار کرد . صبح که داشت منو می رسوند سرکار یه ماشین پیچید جلوش خلاصه هیچ کدوم کم نیاوردن. من هم آنقدر ترسیده بودم و جیغ زدم البته بعداً آقای همسر از دلم در آورد ولی خوب خیلی ترسیده بودم.

این دفعه خیلی نوشتم. فعلاً تا بعد.

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت10:39توسط سودابه | |

سلام

بالاخره طلسم شکسته شد و قراره خونمون رو عوض بکنیم . اینجای جدید که گرفتیم خیلی خوبه هم بزرگه هم جاش بهتره . فقط یکم گرونتره.

حالا هم که اسباب کشی داریم.

این روزها خیلی خسته شدم. هم می رم سره کار و هم باید خونه رو جمع کنم و هم تمیز و کلاً کزت بازی دیگه.

ایشالا خونه جدید همه چیز بهتر از قبل باشه.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت11:8توسط سودابه | |

You are always eager to get your way. You love someone a lot and you tend to be overly protective of them. You are good at building things.
Click here to take the Lost Personality Test